خدایا
ای پناهگاه تنهایی من، ای شنوای ناله ها و دردهای من
ای خدای دردآشنای من
دلم شکسته است و وجودم چون تشنه ی خسته ای است که در بیابان
برهوت، نالان و هراسان به این سو و آن سو می دود ....
اما گریزی نمی یابد ...
خدایا
وجود تشنه ام را به دریای مهربانی تو، سپرده ام و دل شکسته ام را به
آستان مهر تو پیوند زده ام ...
مگر خودت نگفته ای:
لایکلف الله نفسا إلا وسعها ؟...
خدایا، آن روز که مرا حیات می دادی،می آفریدی، در عمق وجودم چه
یافتی که ظرف آن را سرشار از محنت، سختی و بلا کردی ؟؟...
آن روز که تقدیر را تقسیم می کردی من کجای صف تقدیر تو ایستاه بودم که
پیمانه ام را اینگونه لبریز کردی و تقدیر من باید تا این حد درهم، دردآلود و
حزین و غمگین رقم می خورد؟...
خدایا
می بینی ام که چگونه ذره ذره آب می شوم و نفس هایم به شماره افتاده
است ...
مهربانا
آرامش من تنها در دستان توست و جانم تنها با یاد تو قرار می گیرد...
مرا در میان دستان مهربانت قرار ده ...
به حق محبت، رأفت و مهربانی ات... ای مهربان ترین مهربانان...
چه شب های بسیاری که خودم را تنها می دیدم و چه روزهایی که در نهان خانه ی دلم پنهان شدم و بر رنج ها و دردهایی که کشیده بودم، مظلومانه می گریستم و می پنداشتم که تنهایم و کسی بر احوالم آگاه نیست...
مهربانا
احساس نمی کردم که مهربان عزیزی بر دردها و رنج هایم آگاه است و من اشک هایم را در دامن محبت او ریخته ام...
نمی دانستم که اشک های مرا، تو از گونه هایم بر می چیدی و در جام مصیبتم، پیمانه پیمانه، صبر می ریختی ...
نمی دانستم که در تمام بغض ها، ناله ها و شکستن هایم، حتی از اشک نیز به من نزدیک تر بودی ...
ای آروزی آرزومندان! ... ای اشتیاق مشتاقان!
ای امید امیدواران و ای درد دردمندان!
مرا از آنانی قرار ده که در فضای خلوصشان ... فضای خلوتشان... جز بوی گل مریم تو نپیچید و در چشم هایشان جز نیلوفر آبی تو نرویید...
آنانی که دل های حزین و غمگینشان، با یاد تو شاد می شود...
محبوبا
مرا جز تو امیدی نیست و جز به سوی تو رغبتی نه ...
جز تو مرا معشوق و مرادی نیست و بیداری لحظه هایم و ناله و اشک های شب هایم مگر برای کیست؟...
خدایا
چشم نیلوفر من به آسمان قرب تو دوخته است و شبنم گلبرگ هایم به شوق تو تبخیر می شود...
ای کریم ترین برای حاجت مندان و ای مهربان ترین برای شکسته گان و ای گرم ترین آغوش برای دردمندان ...
فدایت شوم...ای ناپیدایی که بیرون از ما نیستی...
مگر نه این است که در دعای ندبه می خوانیم ای غائبی که غائب از ما
نیستی فدایت شوم ای دور از مایی که از ما دور نیستی...
مگر نه این است که وقتی می آیی خلایق انگشت به دهان می مانند که ما
این آقارا نه یک بار بلکه بارها دیده ایم
پس تو اینجایی... در بین ما ... ولی غایبی... یعنی نشناخته ای
نشناختن هم گناه ماست .... اما انگار من غائبم... که نمی شناسمت ...
بارها و بارها تو را دیدم ... از کنار تو ... چشم در چشم ... گذشتم...اما
نشناختمت...
ای کاش بودنت را هر لحظه با تمام وجودم حس می کردم...
ای کاش تنهایت نمی گذاشتم... ای کاش اینقدر غریب و تنها نبودی ...
ای مولای من .... بنفسی أنت...
خدایا، به مهربانی ات سوگند که جز تو بخشنده ای را نمی شناسم که گناهان مرا
ببخشاید و وجود شکسته ام را با الطاف بی کرانش، پیوند دهد...
معبود من! پیشانی خشوع و خضوع و خواری خویش را بر درگاهت قدرتت نهاده ام...
اگر از در رحمت خویش برنجانی ام ، به کدامین در پناهنده شوم؟...
محبوب من! اگر گناه از عبد و بنده زشت است، عفو که از سوی تو زیباست ! ...
خدایا ! من اولین کسی نیستم که تو را معصیت کردم و پرده ی گستاخی دریدم ...
ای کاش می دانستم چگونه ای مهربانترین مهربانان، تشنه ی امیدوار به عفو ،
رحمت و کرمت را تحریم و تعذیب می کنی؟...
ای کاش می دانستم چگونه دلی را که در آتش عشقت سوخته است،
در آتش عذابت می سوزانی؟...
ای کاش می دانستم چگونه دست هایی را که با هزاران امید به سویت برخاسته
است، به زنجیر می کشی؟...
ای کاش می دانستم چگونه چهره ای را که بر آستان تو، سر بر سجده ی بندگی
سائیده ، سیاه می کنی؟...
مگر من به غیر تو می شناسم؟...
مگر دل به معشوق دیگری داده ام؟...
مگر پیشانی بر خاک دیگری سائیده ام؟...
مگر امید به غیر تو داشته ام ؟...
هیهات... هیهات... أنت أکرم مِن أن تضیّع مَن ربّیته ...
تو کریم تر از آنی که مقام خدائیت را ضایع گردانی ...
چگونه فراموشت کنم که تو از یاد نبردی ام؟...
چگونه چشم از تو برگیرم که تو به من چشم دوخته ای ؟...
چگونه از تو بگریزم که تو مرا دربرگرفته ای ؟...
معبودا ! با من آن کن که تو شایسته ی آنی از آمرزش، بخشش و رحمت...
نه آنکه من سزاواز آنم از عذاب، مجازات و نقمت ...
به حق رحمت و مهربانی بی نهایتت، ای مهرگسترترین مهربانان...
خداحافظ ماه محرم و صفر
خداحافظ تاسوعای عباس... خداحافظ عاشورای حسین
خداحافظ مشک پاره پاره شده ، خیمه های سوخته
خداحافظ سرهای برنیزه شده ، نخلهای شکسته
خداحافظ جرعه جرعه تشنگی فرات، لبهای خشکیده
خداحافظ گهواره ی علی اصغر، خداحافظ سنگهای نامرد شام و کوفه
خداحافظ نیزه ها و شمشیرهای شکسته، صورت های سیلی خورده
خداحافظ اشک های زینب، دل تب دار و بی امان زینب
خداحافظ چادر خاکی زینب، خداحافظ صورت سیلی خورده ی رقیه و سکینه
خداحافظ پیراهن سیاه ارباب... خداحافظ محرم .... خداحافظ ....
محرم امسال هم گذشت و ما همچنان در حسرت دیدار منتقم خون حسین،
تشنه مانده ایم....
به راستی قلب صاحب عزا از مصیبت جدش ، شکسته و صد چاک است ....
تنها مرهم دل مهدی فاطمه، دعای شیعیان برای تعحیل در فرج ایشان است
تا بیاید و انتقام خون به ناحق ریخته ی جدش را بگیرد....
بیاییم برای تسلای دل حضرت ولی عصر .... برای فرجش دعا کنیم
تا با آمدنش مرهمی باشد بر دل سوخته ی زینب ....
مرهمی برای اشک های رباب ....
بیاییم دعا کنیم......أللهم عجل الولیک الفرج ....
الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب و عقلی مغلوب و هوائی غالب
و طاعتی قلیل و معصیتی کثیر و لسانی مقرّ بالذّنوب فکیف حیلتی
یا ستّار العیوب و یا علام الغیوب و یا کاشف الکروب
إغفر ذنوبی کلّها بحرمة محمّد و آل محمّد
یا غفّار یا غفّار یا غفّار
برحمتک یا أرحم الراحمین
خدای من
دلم در پرده های ظلمت پوشیده شده ، و
جانم دچار کاستی گشته و عقلم مغلوب هوای نفسم شده و هوای نفسم بر من چیره آمده ، و
طاعتم اندک ، و نافرمانیم بسیار ، و زبانم اقرار کننده به گناهان است،
چاره ی من چیست ؟
ای پرده پوش عیبها ، ای دانای نهان ها ، ای برطرف کننده ی غمها ،
بیامرز تمام گناهان مرا به حرمت محمد و آل محمد ، ای آمرزنده ....
به مهربانیت ای مهربانترین مهربانان...
معانی زیبای آن واقعا درد و دل ما گنهکارها با خداوند هست
در چند جمله ی کوتاه تمام دلواپسی های بنده را نسبت به معبودش جلوه و بیان می کند ...
سعی کنیم در سجده های نیازمان بر آستان معشوق ، زمزمه اش کنیم
زمانی که سر بر خاک بندگی می نهیم ... اشک بریزیم و بگوییم با خداوند از سرپیچی و گناهانمان ...
از غفلت و ظلمتی که قلبمان را فرا گرفته و انگار همچون حلقه های زنجیر، دست های ما را به زمین پیوند زده و نمی گذارد به آسمان برسد ...
اشک بریزیم و زمزمه کنیم.... الهی قلبی محجوب ...
.
یابن الحسن روحی فداک، متی ترانا و نراک ...
بیا و ببین که اشک انتظار، دامن شب را پر از شکوفه هاى آرزومند نسیم کرده است. نه تنها نه رنگ من، که رنگ شب از این همه غمهاى پریشان پریده است
ما انتظار دستهایى را مى کشیم که نسیم نوازشگرى را از او آموخت
ما وعده ی دیدار مردى را به دل داده ایم که مرگ و حیات، در دو سوى او به خدمت ایستاده اند
اى تمام آرزوهاى من ! کاش یکى از آرزوهاى تو ما بودیم...
اى نگاهت چشمه ی آیات حسن!
آیینه ی خورشید، آه تو را تاب ندارد ...
هنوز درخت موسى به « اناالله » ایستاده است، آیا کفشهاى غیبت را از پا در نمى آورى؟
هنوز نفس رحمان در مدینه سرگردان است، آیا برخاک یمن، غبارى از گرد راه نمى افشانى؟
هنوز کور ، لال و کر بسیارند، مسیح ظهور را به مداوا نمى فرستى؟
هنوز گریه اقبال را تا خنده خوشایندى، راه بسیار است، خضر را فرمان
نمى دهى؟
هنوز در میان گردابهاى گمراهى، موجى از بانگ نجابت بلند است،
نوح را برکشتى نمى نشانى؟
اى آخرین اشک از چشمه فیض خدا ! اولین بهانه ی ما براى بودن، تویى.
آخرین یادگار ما براى بازماندگان، انتظار تو است.
ظلمت تردید را آفتاب تویى؛ سرهاى افسرده را، باده ی ناب تویى؛ محرومان زمین را رحمت بى حساب تویى؛ خانه ی امید را باب تویى؛
برآتش هر ناله دلسوخته، آب تویى!
اى اندک و بسیار من! بسى حرف و حدیث هست، و گفتن نمى توانم،
نهفتن نیز...
ای کاش بیایی ...
عزیز علی أن أری الخلق و لا تری و لاأسمع لک حسیسأ و لا نجوی
چه سخت است برایم که خلق را ببینم و تو از نظرم پنهان باشی و هیچ آوائی حتی صدای آهسته از تو به گوشم نرسد ....... (فرازی از دعای ندبه)
این جمعه هم گذشت...مانند جمعه های پیشین و تو نیامدی.... نیامدی و ما همچنان در آروزی دیدنت.....چشم انتظار باقی ماندیم......
یوسف دلها....چقدر انتظارت را اشک بریزیم .... چقدر ندبه بخوانیم.....چقدر عهد عاشقی ببنیم......چقدر جمعه ها را بی تو.... و در حسرت نوای دلخوش أناالمهدی... غروب کنیم....
ای کاش می دانستم کجای این سرزمین به دنبال تو باشم؟...
ای کاش می دانستم کدامین زمین، کدامین خاک ، فرش زیر پایت و سجده گاهت خواهد شد تا من آن را سرمه چشمانم سازم....
صاحب دل ها .....
ای کاش می آمدی و دل های زنگار گرفته را میهمان یک جرعه نور می کردی و شربت وصالت را به عاشقان هجران کشیده ات ارزانی می داشتی.....
کاش می توانستم فصلهای درد و آه را یک به یک طی کنم.....
کاش می توانستم برای لحظه ای شمیم عطر حضور تو را در این دنیای غریب احساس کنم....
ای کاش بیایی و من بر سر راهت نرگس بکارم.....
یاس های رازقی بیافشانم ....
ای کاش با تو ....در کنار تو ... نماز عشق بخوانم و ربنای آزادگی سر دهم.......
کاش بیایی و وجود سرد و سفالی ام را با حضورت سرشار از نور کنی....
کاش بیایی ......................
این متن و این دل نوشته، احساس من نسب به مولایم صاحب الزمان هست.....
نمی دونم وقتی این نوشته رو می خونید چه حسی بهتون دست می ده....
امروز جمعه بود و گذشت ....
ای کاش دل های ما برای ظهور آقامون می تپید....
کاش تشنه ی حضور آقا و مولایمان بودییم.....او که سرار مهربانی و رحمت است.....
کاش معنای غیبت .... و نبودنش را درک می کردیم و کاش اینقدر سرد و
بی روح نبودیم....
آقامون خیلی تنها ، غریب و مظلوم هستند....
در تشرفاتی که به ایشون میشه دائما می فرمایند:
" شیعیان ما را فراموش کرده اند...شیعیان ما را نمی خواهند ...بگویید برای فرح ما دعا کنند...آنها حتی به اندازه یک جرعه آب تشنه ما نیستند"
وقتی این جملات ....حرفهایی که حاکی از اوج تنهایی آقاست به ذهنم میاد، تازه می فهمم که چقدر ما ناآگاه و غافل ایم.....
انگار نه انگار که حضرت منتظر ظهورشان هستند.....منتظر دعاها و توجه ما و ما ذره ای هم در طول روز به ایشون فکر نمی کنیم....
چقدر گمراهیم.....چقدر دل هامونو زنگار گناه گرفته و در این دنیای پوچ و تعلقاتش غرق شدیم و به فکر ظهور آقا نیستیم.....
واقعا ماها چقدر آقارو می خوایم؟.....چقدر واسه ظهورش از اعماق دل دعا می کنیم؟.....
هیچ....هیچ......انگار نه انگار .....ظهور آقا خیلی وقته که حتی به تاخیر افتاده و ما گم شدگان این کوی و برزنیم.....
بیایم از همین امروز...از همین لحظه برای فرج آقا همیشه دعا کنیم....
دعا کنیم آقا بیان و از تنهایی و غربتی که به خاطر گناهان ما، نصیب آقا شده رها بشن....ظهور حضرت فقط به خاطر بدی ها و گناهان ماست که به تاخیر افتاده ... چرا آقا باید به خاطر گناهامان ما در غریبی و تنهایی بمونن و ما ذره ای هم به ایشون توجه نکنیم و اینقدر در دریای غفلت خودمون غرق بشیم و برای فرج آقا که در حقیقت فرج و گشایش خود ماست دعا نکنیم ؟......
بیاییم برای آمدن مهدی ... آمدن یوسف دلها با حالت تضرع دعا کنیم.....
هر روز عهد بخوانیم و پیمان عاشقی ببندیم ....
بیاییم دعا کنیم............................ أللهم عجل لولیک الفرج
تاسوعا....اباالفضل....عباس.....امروز روز تاسوعاست.....
تاسوعای حسین...تاسوعای عباس.......اینجا کربلاست......نینوا......
عباس می رود .... به سمت فرات.....می رود تا آب بیاورد.......
می شنوم صدای گام هایش را....
می شنوم صدای قلب پر از تب و تابش را........یاد سکینه ...رقیه....لبهای سوزان علی اصغر، نوای العطش بچه ها .... آرامش را از وجودش ربوده است....
گام بر می دارد...به سمت فرات.....می شنوم....می بینم.....فرات عاشقانه موج می زند....انگار می خواهد تصویر ماه را در خود تداعی کند....می بینم........نخل ها را که به احترام او قیام کرده اند.....انگار خم می شوند....با تمام عظمت خود، در مقابل او سر به کرنش و تعظیم فرود می آورند.....
آرام آرام به سمت فرات می رود....زمین در مقابل گامهای استوار، ولی لرزانش ذوب می شود....آب می شود......فرات مشتاقانه به چشم های عباس خیره می ماند.....امواج زیبای او در حلقه ی چشمان دریاگونه ی عباس .....چه لحظات وصف ناشدنی ای.....
عباس نزدیک تر می شود...و فرات بی تاب و بی تاب تر....انگار او از عباس تشنه تر است....تشنه دستان او...دستان خداگونه اش....
می بینم..... می نشیند...در مقابل فرات و خیره به قطرات زیبای آب که در نور خورشید دلرباترش می کند.....
خیره به فرات می شود....و فرات محو ماه می گردد....محو و غرق در دستان ماه.....انگار می خواهد بوسه بارانش کند ...
موج می زند و می پیچد و می گردد دور دستان عباس.... او می داند که این بار آخرین باری است که عباس را می بیند و دستان او را عاشقانه زیارت می کند....
می بوید و می بوسد ....انگار می خواهد سیراب کند عباس را ....بی تاب می شود...موج می زند....و تمام هستی اش را در قطراتی چند در دستان عباس خلاصه می کند....
ماه محو آب می شود...آبی که در دستان اوست...سکوت همه جا را فرا گرفته...تنها صدای آب و قطراتی که از بین دستان ماه روی آب می ریزد شنیده می شود....فرات التماس می کند....تا ماه بیاشامد......
اما....اما نه....عباس آب را به صاحبش بر می گرداند....انگار می شنود صدای گریه کودکان حرم را ...می بیند نگاه منتظر رقیه و سکینه را.....
چشمان بی تاب علی اصغر را که لحظه به لحظه بی فروغ تر می شوند....
فرات ذوب می شود....موج می زند...انگار فریاد می زند...بنوش عباس....بنوش آرام دل حسین....اما ماه پس می زند...در عین تشنگی محض....حتی چند قطره را....
مشکش را از آب سیراب می کند....نگاهی به فرات می اندازد و بر می خیزید....با شتاب به سمت حرم و خیمه گاه می تازد....او باید این آب را به خیمه ها و به کودکان تشنه حرم برساند...
اما.....چه دنیا و مردمان آن سنگدل و بی رحمند....عباس است و امواج تیرها و قساوت قلب یزیدیان پست.....
زمان می گذرد...اما ای کاش آن لحظات هیچ گاه در زمان نمی چرخید.....
می بینم...اوج بی شرمی کوفیان را .....می بینم دستان خداگونه ماه را ....انگار قرآن تکه تکه می گردد.......زمین مشتاقانه در آغوش می کشد دستانش را ....ذوب می شود به پای دستان عباس.....
ماه تمام توانش را جمع می کند و مشک را به دندان می گیرد.....با تمام امید به سمت خیمه ها می تازد ........نامردی پست مشک را نشانه می گیرد و ......آب از مشک به روی زمین می ریزد...
نه آب که اشک های مشک است که برای عباس گریه می کند....شرمنده عباس می شود.....او هم مانند عباس می سوزد......اشک می ریزد...چرا که شرمنده اوست.....ای کاش می توانست کودکان تشنه را از آبش سیراب کند...
ای کاش...........
می شنوم صدای ضجه فرات را....می شنوم صدای گریه نخل ها و خاک های نینوا را.....
ماه بروی زمین می افتد...امیدش ناامید می گردد و تنها نگاه و چشمان منتظر بچه هاست که در ذهنش نقش می بندد....
اشک می ریزد ...انگار تمام آسمانیان و خدا نیز برای او اشک می ریزند......
فرات موج می زند....او پاکی اش را از دستان ماه گونه ی عباس دارد.....
نسیم می وزد و برای آخرین بار دستان ساقی حسین را در آغوش می کشد و غرق بوسه می سازد....
و باز داغ شقایق چقدر غمگین است
ز خون سرخ شهیدان فرات رنگین است
میان این همه درد و فغان و سوز و گداز
غم اسارت زینب چه قدر سنگین است

